رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

رادمهر گل پسر مامان و بابا

7 ماهگی

1392/2/4 11:28
نویسنده : مامان مهناز
1,185 بازدید
اشتراک گذاری

عدد ٧ واسه من یه عدد خاصه ، خیلی دوستش دارم شاید چون عدد شانسمه ،شاید چون ماه تولدمه و شاید چون سال تولدمه ، شاید واسه ٧ شهریور منتظر راد بودم ولی زودتر اومد توی بغلم ، خلاصه هر چی که هست مهم نیست مهم اینه که من عاشق عدد ٧ هستم

                                                         

پسر خوشکلم  ٧ ماهگیت مبارک

اینقدر درگیر کارای عروسی خاله ساناز بودم که این ماه نشد واست هفتمین ماهگرد تولدت رو بگیرم

گاهی توی ماشین اینقدر گریه میکنی که فقط اینجوری آروم میشی

٤/١/٩٢

 

 

 

٤/١/٩٢

شکمو داری پیازچه میخوری

٥/١/٩٢

 

 روز ششم عروسی خاله ساناز بود

بعد از آرایشگاه رفتیم آتلیه و عکس ٣ نفره گرفتیم  اما به عروسی خیلی دیر رسیدیم آخه توی ترافیک گیر کردیم و ساعت ١٠ شب رسیدیم تالار نه به مراسم ورودی رسیدیم نه مراسم عقد  آخه واسه یه عکس هی چی بگم

البته تقصیر خودشون هم هست آخه عروسی توی عید این دردسرا رو هم داره آخه همه جا پر از مسافره و شلوغ

شب قبل از عروسی کمی سرما خوردی و فردا صبح بردمت دکتر و بهت دارو داد اما شب عروسی خودم نبودم که لباسات رو تنت کنم اما واست گذاشته بودم که چی تنت کنن اما ......

خلاصه که لباسات کم بود و حسابی حالت بد شد

چنان سرفه هایی میکردی که حس میکردم دل و روده ات میاد بیرون بمیرم واست خیلی بد مریض شدی ٩٠٠ گرم توی همین سرما خوردگیت کم کردی خیلی طول کشید تا خوب شدی.

 

پدر و پسر خوش تیپ من بیچاره هم که سانسور شدم

٦/١/٩٢

 

رادمهر همیشه خواب و شمین و یکتا در باغ ارم

٧/١/٩٢

پاگشای خاله ساناز خونه مامان جون

٨/١/٩٢

 روزی که مامان جون و عمه بهاره وبردیا و.... اومدن خونه بابا جون واسه عید دیدنی

٩/١/٩٢

 بالاخره تونستی با روروئکت راه بری

١٠/١/٩٢

و باز هم خوااااااب

١٠/١/٩٢

 رادمهر و عرشیا 

١٢/١/٩٢

وامااااااااا ١٣ بدر 

امسال هم حسابی شلوغ بودیم (ماشالا)

ما بودیم،مامان جون و باباجون، دائی ها و خاله های  راد، دائی ها و خاله خودم ،پسر خاله هام ، خانواده شوهر خاله ساناز 

 دیگه کسی نبود نه دیگه همین

 

اینجا تازه بیدار شدی و دیدی در آغوش طبیعتی و یک عالم آدم دور و برت

١٣/١/٩٢

١٣/١/٩٢

در حال کشف طبیعت

١٣/١/٩٢

 

 

در حال نگاه کردن به افق های دوردست

 

 

 

١٣/١/٩٢

 ١٣/١/٩٢

١٣/١/٩٢

موقع غروب که هوا سرد شده بود

١٣//٩٢

١٣/١/٩٢

١٣/١/٩٢

اینقدر حجم عکسا رو آوردم پائین که هیچی دیگه پیدا نیست

 

جدیدا هم توی خواب گهواره ات رو میگیری که یه وقت فرار نکنه

١٤/١/٩٢

پاگشای خاله ساناز خونه پدر شوهرش

سوار بر تاب

قربونت برم که اینقدر زنجیر رو محکم گرفتی

 

١٥/١/٩٢

شام هم سریع خوردیم تا بریم تولد عمو امین

١٥/١/٩٢

 

مثلا داشتیم با هم بازی میکردیمااااااااا

من جند بار انداختمت بالا و گرفتمت

اما بار آخری  یه دفعه  لپت خورد توی دماغم

چنان گریه ای راه انداختی که درد دماغ خودم یادم رفت

بعد که توآروم شدی تازه من زدم زیر گریه و ناراحتت شدم که دردت اومد تو هم همچنان به من میخندیدی

راستی به بابا رسول هم چیزی نگفتم تو هم چیزی نگو شیطان

 

 ١٦/١/٩٢

 

عاشق لیمو ترشــــــــــــــــــــــــی

١٧/١/٩٢

ماشالا از بس سفیدی تا به یه جایی میخوری سریع  پوستت قرمز میشه

١٨/١/٩٢

 خودت ببین آخه

تو اونور گهواره  هستی مثلا این رو گذاشتم که نیای سراغ لپ تاپ ولی از اونجایی که تو بسیـــــــــــــار زرنگی با کلی تلاش تونستی از این مانه عبور کنی

آفرین تشویق

١٨/١/٩٢

 

و بالاخره تونستی وایسی

١٨/١/ ٩٢

اما خیلی کم چون سرییییع ولو میشی

 

اینم از کشفیات جدیدت در آشپزخونه

 

١٩

١٩/١/٩٢

عاشق اینی که بری روی سرامیکا بخوابی و ذوق کنی

٢٠/١/٩٢

٢٠/١/٩٢

رامهر در حال کشتی با شیشه آب

٢٠

 

 کشفیات (شیطونی های ) رادمهر در خانه

20

 

اینقدر این اردک بیچاره رو له میکنی و گاز میگیری که صداش در بیاد

تلاش واسه بلند شدن

و بالاخره تونستی کشو و در کابینتا رو باز کنی

پس از کلی تلاش و لبخند رضایت بخش

92/1/21

 

 

کیلو چندهههههههههههه؟؟؟؟

 

21

تلاش واسه رفتن روی زانو

 

21

 

 آفریــــــــــــن پسر گلم

21

خواستم به اطلاعت برسونم که لپ تاپم رو شکوندی

یادت باشه با اولین حقوقت یه تبلت خوب واسم بخر با دوستای نی نی سایتیم بچتم

لطفا سیستمش جوری باشه که من حرف بزنم خودش تایپ کنه آخه دیگه اون موقع لرزش دستام نمیذاره تایپ کنم

92/1/22

هنوز 7سینمون پهنه

 

 

پیرمرد چرا جورابت پاره است؟

22

92/1/22

 پسرم داره به مامانش گل تقدیم میکنه

(گل رو هم ار باغچه چیده)

٢٣/١/٩٢

دخترم چرا اینقدر تو فکری مادر؟؟؟؟؟

٢٣/١/٩٢

٢٨/١/٩٢

میخوای اگه نمیبینی برو جلوتر

٢٨

٢٨

خودت رفتی توی سبد گیر افتادی گریه هم میکنی؟؟؟؟

٢٨

 

 یعنی رادمهر کدومه؟؟

 ٢٨

 

عجب طبیعتی

٣٠/١/٩٢

آب نبات میخوریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟

٣٠

آقا ، آقا وایسا منم سوار میشم

٣٠

شیرجه میزنیم

٣٠

بالاخره ایستادی (البته با یه کوچولو کمک مامانی)

٣٠

سلام ننه جون . خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟

٣١

٣١

پسر خاله بازم اومدی گل بچینی

٣١

خستگی پس از یک عالمه فضولی و  خرابکاری

٢/٢/٩٢

واسه اولین بار یاد گرفتی که دست بزنی فدات بشم که اینقدر ناز دست میزنی

یه صدای خوشملی هم میده مامان جون با کلی تلاش مستمر بالاخره تونست یادت بده

٢/٢/٩٢

روز تولد مامان جون رفتم یه کیک گرفتیم و واسش یه جشن خودمونی گرفتیم

شمعش علامت سواله

٢/٢/٩٢

چون پس فرداش تولد ٨ ماهگیت بود ما هم (سوء استفاده کردیم) واسه تو شمع ٨ گذاشتیم

 

 

 

قیافت وقتی که  کیک خوردی

 

 

 

 

  و  اما .........

اولین دندون  کاملا بی خبر و یه دفعه روز       ٩٢/٢/٣

 سر و کله اش پیدا شد

خدا رو  شکر  اصلا اذیت نشدی  

کارای جشن دندونیت رو انجام دادم

ایشالا به زودی برگزار میشه

 ❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

شیما
27 مرداد 92 3:01
چه قدر عکس بود ....قشنگ ترین پست وبلاگت آفرین.
رادمهر با لباسی که توی عروسی بوده و با روسری خیلی با نمک شده ماشالا


مرسی خاله شیما
لیلا
30 مرداد 92 13:28
چرا دیگه مطلب نمی زاری مهناز؟عکس رادمهرم بزرام ببینیم چقدری شده
بهار
17 شهریور 92 18:59
سلام دوست عزیز اگه دوست داری واستون با عکسای رادمهرجون طراحی قالب انجام بدم بهم ایمیل بدین این وبلاگو واسه یکی از دوستان نی نی سایتی طراحی کردم: http://dinasadat.niniweblog.com/ اگر پسندیدین در خدمتم
لیلا
21 شهریور 92 6:56
خیلی باحال بود مهنازخ